۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

گردش ايام



****************

**********************

************************


************************
************
*گردش ايام
*******
*آنقدر ديده بدر رفت ، تا آرزو *بنشيند بر تخت *چشمانم
*******زندگي طعنه بر آورد كه او آمد و رفت ، بود شبي ميهمانم


*غفلت *گردش *ايام ، چنان*در بند ِبيگانگي*بسته *مرا
*******كز احوال* خويشتن غافلم*و گويي در خرافات زمان پنهانم

*دست تقديرنوشت*، باكِلك ِ*بي همنفسي* در دفتر اسرارمن
******لحظه هاي خوشدلي *در گذر باد رود*، قهري شوند *جانانم

*روزگاري مهرباناني مرا ،در*منزل سبقت* خويش يارشدند
******با صفا بود بزم ِ دوستداري ، فزون مي گشت هرگاه دوستانم

*روزي از سوگ* لبخندي هنگامه ء *وصل* بنفشه و شبنم
******گفت ، شادي چشم* بد دور، مدام مي كندم وقت دعا خندانم

*خانه ء عمر بياراي *و نشين* در گذر جوي* روان *هستي
*******نوبت سروري و عيش تو پيداست، مگو خوار شدم، گريانم

*گر جان* در*بحر* ِوجود* از*حسد *ِاهل* ريا*در شررست
******مشكلي نيست ، كند وصل نگاري در پس ِ درد و شرر درمانم

*تشنه ام *گر*در چشمه ء دل ، *دست *سيراب ِ من كوتاست
****گاه كه در پهنه ء رودي نشستم به عطش*، از گردش كار حيرانم

*زندگي ازتهيدستي خويش به فغان آمد و چو بيگانه يي بگذشت
****طالع* قمر در عقرب* نگر*، بي نيازم* ولي *در بخت ِ *حرمانم

*از دست لبان خسته كه* به نَفس ِعدو،*در ِقهقهه بسته بيگدار
****به چشم دل *شِكوه* برم ، *تا* پژمرده نگردم* از دولب *نادانم

*گر بهار ِ زندگي در برهوت *شكست، اسير جدايي سازان ست
*** با توشه يي اندك، درباغ وفا بهارمي سازم ،*با غنچه هاي پيمانم

*كليد مهرباني *را بر هر در ِ كينه* پيشه يي توان *گشايش كرد
***نيست گر باورت، به رسم ِ مَحَك كليد مهرباني ساز،*تا كني امتحانم

*غبطه *نمي برم* سوي منال پرست ِ دست كج* و قدم سنگين
***به هر سنگ* پاره يي* مسح* كند *گويد، زر ِ نابم ، *سراپا كانم

*گر حكايت مردم صحرا نشين*، فسانه ء قارون نقل مجلس شد
***تو خود حديث* فراوان داني ، از نو كيسه گان و قارون *دورانم

*گذشت دوره ء حسرت كشي ، فقارت كنون به يُمن عادت رفت
***عمرگرانبها، گر دغدغه يي دارد ، ولي من در طريقت اميدوارانم
.











۱۳۸۷ شهریور ۲۸, پنجشنبه

هميشه كامياب

هميشه كامياب

*نگاه ِ *دلسردت* وحشت زاست ، *چشمان تو* به* حضور ،* چو* مرداب* است
*اميد* وصل *توست* تا *بي نهايت* لرزان *، *بسان *خانه اي* در آب* است

*در *خاطرم *مي گذرد *هنگامه ء ديدار*، *در* پاي *سروي* روزهاي* باراني
*مي گذشتي *در سايه ء *تيرچه ء* باران* ،*چنان *منتظري كه* بي تاب *است

*لحظه هاي زندگي *چه* شاداب* بود با* گلبوته ء *خنده هات*،* بوقت *تنهايي
*آري! چه *وجدي را *داراست* اوقات* بي دوام ،* دربهاري كه* شاداب *است

*آن روز كه مي رفتي اُرمك به بر با *كتابي فشرده* به* سينه*، در* عصر* پاييزي
*با لبخندي راز آلود ، *با ديده هاي *خمار چنان* شبزده يي* كه *بي خواب *است

*روزها بي* حوصله *مي گذشت بهر ِ ديدارت*،در معبر *مدرسه* به* عادت *ديرينه
*دل ، بيقرار*در*محبس سينه* ز*خود غافل *بود*،*گويي *عاري از آداب* است

*كنون *خود غرّه يي* نشناسي* دلي را*، كه* پا مال* گشت*، ولي* تو* آگاهي
*روزي رسد* پژمرده* گردد *در سبد* هديه*، گلهاي* زيبايي *كه* ناياب *است

*سرمستي *از *حسن* زيبايت* با* تمجيد ِ هوس *پرستان *ِ مجيزگوي *شبگرد
*مستي ات* مدام *نيانجامد*، سحري* با دردسر آيد ، حسنت چو مي* ناب* است

*چنان در برهوت* نخوت*، يخ* بسته* نگاهت*، چون* رَهزده يي* در* بياباني
*دلي* را* كه *آفتاب *عشق *نتابد* ، زنده* نيست*، *مدفون* در سرداب است

*ما *مي رويم* بيرون *از مدار ِ تنهايي *تا *خانه ء *اميد*، به *لطف ِ *شكست
*از دِير ِ نامرادي گذر كنيم*، شايد* به* مرادي رسيم* كه *هميشه* كامياب *است

*گر* بد *ديده ايم* از* لطف* مجازيت*،* در عنفوان دلبستگي هاي تند ِ*جواني
*آسوده *باش ، *به* حيطه ء *آبرو *نبريم *دست*، بنياد* زمانه* خراب* است

پي نوشت :
اُرمك = روپوش مدرسه


۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

همدلي


*همدلي

*آن وقتها
*كه نقش بازي ميكردي

*بهر ِ فريفتنم

*اما

*چشم و دلت
*همدل نبودند
*براي شكستنم
*و
*آنگاه كه
*چشمانت گستاخ مي شد
*دل ِ رياكارت
*رندانه
*مهربان مي گشت
*به زنجير كشيدنم
*و
*من
*هيچگاه
*تعجّب نكردم
*از تو و
*به انحراف كشيدنم



*معتكف

*در معبد قربان شدگان
*معتكف خواهم شد
*و
*به سجده نشسته
*شب زنده دارِ انتظار خواهم بود

*در مزار دلشدگان
*دخيل خواهم بست
*و
*ندايي كه مرا
*ا ز اوج خواهد خواند
*هان !
*ا ي به قربانگاه نشسته
*برائت يافتي
*و
*هرگز
*در معبد دلشدگان
*به قرباني نخواهي رفت
*باز معتكف مي شوم
*و خواهم شد. ِ


۱۳۸۷ مرداد ۲۵, جمعه

سيماي غفلت

با ذوق زدگي عميق، مي خراشم سيماي غفلت را، چون شلوغي كودكانه

فصل ديدار رسيده ز راه ، مي ربايد زمانه از چنگم، فرصت را بي بهانه

**

از سرما *مي لرزد *در باغ *دل ،* گل* رنجيده *خاطر از نگاه ِ يخي

اي نفسهاي *گرم *توست جاي قلب*،* در *كالبدم *مي دود *عجولانه

*

من آن *پرنده ء *مشتاقم *از گلبُن *تمنّاي پژمرده با *التفاط مهر آميز

در لحظه ء خنديدن و گفتن، پر مي شكد به سرشاخه هاي نياز*، غريبانه

*

گاهي در فضاي مدخل وصل ابرهاي رابطه* ترسناكند به* گونهء هولناكي

بوالهوسي درمحيط گم گشتهء احساس، دل مي شكند با بي اشتهايي رندانه

*

در پشت *پنجره ء مكدّر *ديدار در عصر* روزهاي چندش *آور تنهايي

ايستاده *شاخه هاي *پيچك فريب*، مي كشاند خود را به اتاق دل، دزدانه

*

قطرات شبنم و ژاله*، *جا خوش *كرده ست *در *پهن برگ درخت چنار

بسوي *پنجره دارم *نگاهي*، كه مي نشست دانه برف برشيشه، خجولانه

*

از* روزهاي *بهار *قديما هنوز*،* صداي كفش زنان ،* بگوش مي آيد

با *تزيين *به رنگهاي ملوّن ، با گلبوته هاي سرخ ، آهنگين* و عاشقانه

*

كنون مي آيد بسراغم گاهي، گذشتهءعمر چون لبخند ِ محوي با بيقراريها

بااحساس تهي،از فضاي بهم ريختهء وجدان، مددي خواهم ز تو، ملتمسانه

*

گاهي كه بند نيست دست آدمي بجايي ،*اشك خسيس به ياري عقده مي آيد

اشكهايي *چون قطرات شمعي فرو ريزد*،* با سوزنده خاطري ، نوميدانه

*

دوش دويدم با توهّم در پي آن گلرخ ِ قهر زده ،* در غوغاي ساحل *دريا

ديد مرا ، نماند و رفت ، بَهرَم چه ماند ، جز حسرت ِ ملامت نشين ِ شبانه

*

شنيدم *چونين *ناصحي گفت ;* گرت نا مرادي ست ، به پندار رو كن

ز خاطربزداي لحظه هاي دردمند و اهريمني را ، بپا دار مجلس شادمانه

*

برو*!* ترك عشق كن ،* در اقليم دل ،* نماند بجا جز يادهاي درد آلود

زمانه را نگر با* چه* گُل توقّع ،* آراسته قامت ِ نياز را ، چنين كريمانه

*

چشم حسرت در درب *انتظار به *سستي نشسته ست و نگشت كامياب

وقتي سايه افكند ، *خوشبختي به خانه ء احساس، نحسي آمد ، دوستانه

*

آنكه *بي اعتنا ء گشت *ز دنياي بد گوهر،* محتاج عزلت گزيني ست

هر جاي ميل گريز داشت*، پيدا كند انسان را *بدبختي *به*هر خانه

۱۳۸۷ مرداد ۷, دوشنبه

ميدان " تيان آن مِن "


با ديده ء هراس
با گويشي لرزان
كه جايگاه را مي پاييد
چنين مي گفت :

در دومين هفته از سفرم
آن هنگام كه آتشي از اراده ء غيرت
يكجا سوخت ، روشنايي  بي منطق را
***** در شبي عريان .
گزمه هاي سرخپوش
سرمست از تخريب خويشتن ها
و تنبيه خوشدلي هاي آزادان
مي شكستند استخوان اراده را .
******

ناگه ، با خوف، پنجره ء شاهد جهنم را
در پهنه ء فضاي آلوده كلون كردم
و
خسته و وامانده ، پريدم
***در بستر ترسناك
برآمده از غرّش توپهاي ميدان.

صبح كه ديده هاي كشيك
با لرزشي نهيب آسا
برخاستند از تيمچه ء خواب
با نگاهي ترسان – سايه روشن وار
برنشستند ، متحيّر زير سايه ء جنگل پلك
***واعجب ديدند بر در وديوار.

آفتاب ، خاموش در پايانه ء غرب
هوا زخمي با بوي زورگويي
آسمان ِ پايه بشكسته
***** با ابرهاي گريان.

سينه ريز ِ ستاره ها
در وراي بوريا ي ابرها پنهان.

دلخوشي هاي روز بگذشته
با دست و پاي بسته
****در زنجير طغيان.

خوشبخت ِ نيمه حال ، اسير در چنگال.
ديوار زندگي تخريب از منم خدايان.

گلخند و خنده ها در صندوق اسارت
**قفل بسته با دستهاي حرمان.

دلهاي دلربا در درهّ ء يخ
با سنگ دلسردي
عشق را در پلّه هاي شيدايي
رَ ه مي بستند
**** به درگاه ِ خوبان.

عروسكهاي مهرباني
فرياد رها مي افشاندند
در دامن ِ عجوزه يي فتّان .

دست ِ آرزو – تخت تهيدستي
وشكست مي ساخت
با
*** سفارش نيزه بر دستان.

احتياج از خواب نياز برمي خاست
دست خواستن شكسته وبال در گردن
مي ناليد
****در حيطه ء بي دردان.

رنگ بوي ميدان با مشامم بيگانه
و در صحنه ء توبيخ
به امر خدايگان " خاقان " .

زعيم عزّت با رهبرعقل
دست در گردن ، نشسته در تخت بُهت
***به رأي و قضاوت شيطان.
درفضاي دود بسته ء ميدان
پنجه هاي خسته ء دانش پژوهان
بر تن لوله هاي تانك ِ ميهن كُش
با خون افتخار، پرده ء خاطره مي بستند
و
بر مجسمه ء " الهه ء آزادي " پرده برداشتند.
با تزيين گلبرگهاي پَرپَرشده ،
به امر تماميّت خواهان
با سرب هاي خشك مغزان.

در تلأ لو ي روشنايي ِ رنگ برگشته و الوان
در ميدان عصباني " تيان آن مِن " خونين;
كبوتران زخمي – جوجه ها مي مردند بي آشيان .

گلبرگ هاي عاطفه مچاله مي گشتند
در مسير تند باد قدرتمندان
چشمه ء زمزم ساي اميد
در ذهن حسرت هاي بي ناي
****در دوردستها جوشان.

فضاي تعامل نابرابر، قضا حيران.
توان ِ عطشناك ِ ازدحام ، پُر غصّه
***** دست سيراب مي شكست
در موج ِ سراب.

فريادي هوشيار، جمع ميكرد
ناله هاي خفته را
در سنگفرش نقش بسته در خوناب.

ديده هاي پنجره ء بيگانه
لحظه هاي سفرم را
در اتاق بيداري
***روي لايه ء خاطره ها مي انباشت.

طنين ِ امر و نهي مَصدري بي رحم
عقده هاي زورمندي ( كُمُون ) بهمراه داشت
وبي وقفه ، بذر جهنم را
با سُرب ِ آتشين، بر تن ِ آدميان مي كاشت.

تنفّس در حيطه‌ ئ ميدان، نفسها را
به اسارت هُل مي داد
*****و رگه هاي سرخرنگ خون
آرم ( كُمو ن ) را هرچه رنگين تر
در مسير باد قدرت مي افراشت .

بوي عَفَن ِ وحشت را
درون اتاقم مي ريخت
و
****جاي خالي تفكّر
بهرِ ِ من نگذاشت.
اولين واكنشم
گريز از جهنّم ِ آنجا بود.

۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه

دلشدگان

به دلشدگان حسن دل آزارت سوگند باد
كه ديگر بار , ابر بي وفايي ِ فريبا را
******در بام خانه ء دلها , فضا سازي ننمايي
كه من مسحور وار در شبهاي مهتابي
بسوي ماه ِ رويت , پنچه افرازم
تا زلف ِ پريشان خوشبويت
*******نريزد روي سيماي ت

كه آنگاه ظلمت عمدي
فراگيرد فضاي خانه ء دل را
و من
*****در خواب سنگيني فرو اُفتم
و
روياي آنهمه عشق هايي
******كه كرده يي بر دار
يا
خيانت هاي تهي از بازگشتني ها را,
چون زمزمه ء تلخي با سايه ء مسكوت ديوار اتاقم
*****رازگونه فاش مي سازم

در آن هنگام كه تو
با حسن طنازي ات تنهايي ,
******روي پاره يي كاغذ
با پوزخند ي تمسخرناك ,
فهرست دلشدگان حسن ات را
با خطي سرخ,
در آتش هوسبازي هايت محو مي سازي
******دلم در خواب و بيداري
تُرا در آئينه ء خيال مي بيند
كه
با رنگ بي وفايي ها
نوبت را به نام من خط خطي ِ ويژه مي سازي

وليكن
بي مبالاتي
نمي داني كه ;
******گزمه ء دوران , پشت درب خانه ات
در انتظار نوبتي , سالها ايستاده است
كه روبنده به سيماي ت بياويزي
*******تا آنهمه چين و چروك هاي حسن زيبا را
كه تو با غرور دل كشي هايت هرگز نديدي ,
********بي تابي آن حسن ِ چون ماه تابان را

و
مي ترسم كه تو آئينه ء اتاقت را
بر كِبر ِ عشق كشي هايت فدا سازي

برو! ;

****** پنچره ء اتاق تهي از مهرباني را بگشاي
ببين غنچه هاي گلسرخ را در باغچه
چگونه بعد از چند روزي رنگ برگشته ,
*******پژمرده گشته اند امروز

به وفاداران ِ مغمومت سوگند باد
با آئينه ء اتاقت مدارا كن
غرور خود پسندي فريب را بشكن
تا با دلشدگان "غرور مرده "
********به دنياي ندامت همسفر گردي.

۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه

شب بيوده گي ها

پيرمرده جهان ديده ء خوش سخني
قوز كرده , نشسته بر چهار پايه ء رنگين
چسبيده با دو دست , به ني قليان
با طنين قلقل آب تنباكو ,

دود غليظ نامطبوع,
در فضاي دم گرفته ء ساحل
در دكّه حقير "عمو كاظم"
به مشام خسته ء مان انبار مي شد.
زير لب , آهسته - نامحسوس ,
زير چشمي با نگاهي خسته و گذرا
به همهء نشستگان در جمع
دُرّ خاطره را
در ريسمان سخن چنين مي سفت :


آه ! يادش بخير; چه روزگاري بود
فصل ما- فصل تجاهل
فصل انحصار دلها بود
در رسيدن به نقطعه ء ايده
چشم انديشه حسود زا بود.

******از سرور لحظه ها
******دل خسته بوديم
******از بروز تشنگي ها
******در كوير ناتواني
******به حضور, دريا مي جستيم.

در گريز از ابري خروشان
در شب بيهوده گي ها
ديده هاي خسته را
با ستاره يي پُر نور
و با غلتيدن ِ شهابي سرگردان
جاي جاي آسمان را
وصله مي كرديم.

******تشنگي هاي تفنّن
******با آرامشي اخمو ,
******شَرَنگ وسوسه را
******در جام هوس ها
******مالامال مي ديد
******دروازه دل از ركن خنده ها
******رمز عبور مي خواست.

آسمان حيا از شِكوه هاي تهي
گريه ء ندامت فردا را , مي آراست
در هميان حراج
بهر ِ خواب زده يي
با نفير ِ پشيماني
در متن دلمردگي ها انبار مي كرد.

******زمان از نشاط مضاعف
******به بيراهه اندوه هجوم مي برد
******تا رنج جهالت را
******در روزگار تَغافل
******بر پيكره ء يادمان حماقت
******داغ نابخردي را
******به نا آمدگان ِ متعجّب هديه كند.

آوخ ! ; شرمگين بود پوچي عزم
كه با رخنه در دقايق ِ فردايي ,
چشم فرصت دلخواه را
با تجاهل كور مي كرد.

******آدميان در فضاي بيگانه
******با عقده هاي دارندگي
******حيطه ء برازندگي را
******با شادي گزنده يي , ويران مي كردند.

و در تسلُسل هجمه ء خود محوريها
طريقت انسانيت مسدود مي گشت
و در دنياي سنگين پوزش ها
خويشتن را,در پرده ء چشم انداز
با تصوير حقارت, دزدانه تماشا مي كرد.

******و آنسان واژه ء حقيقت را
******در كوير لجاجت به معنا مي جست
******تا
******فصل اعتدال را
******در برهوت دو رنگيها
******از دايره ء صوري تجدّد
******به خطّ ِ مُنير ِ مستقيم بازدارد,
******************* بي بازگشت.
و هنوز در افق ترديد
در پي فصل ايده آل
در دايره ء " هراس " مي چرخد
تا پرده ء شب ِ بيهوده گي ها پاره گردد.


۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه


ننوي خيال

زندگي با رنگ ِ بيرنگي

شيرين ، چون تجسّم لذّت يك ديدار

و به وسعت شور انگيز يك نگاه

****در هنگامه ء يك تكرار

با سايباني از سرا پردهء وال

خوابيده در ننوي خيال

خواب رفتني را

*****به تمنّا از تكرار زنگي مي خواند

و در عبور به فضاي جاودانگي

چشم انداز خلوت پرواز را

با فرياد بي صدا

*****آواز مي دهد

تا لحظهء تلخ آخرين را

با چمداني از عمرِ مصروف نگذشته

در فضاي خالي جسم

*****به دم ِ بي بازدم سپارد.

۱۳۸۷ تیر ۶, پنجشنبه

مريد و مراد

خوابيده *نعيم* مروّت* در* خانه ء *انصاف ِ* تهي* از* كرامت* و* داد

آنگاه *بي *چشم *تفهيم ، *مختومه* گردد *مدارك *فرياد، در غيبت فرياد

فضاي كذب آميز پر كرده ،* ابر *سياه ِ* بد* گماني *را* تا* مرز* تنهايي

تنفس از نفس*، بيداد ديده ، *فرو ريخته ست *ديوار ناي* در تكيه ء* آزاد

مرغ آشنايي آشيان كرده *، *در قلّه ء* رابطه ها* در مسير* نفي* تنهايي

جغد *تنهايي* سر مي دهد ،* آواي تخريب را ، *جا كرده *در خانه ء* بيداد

دست تملّق با* طبع *رنگينش،*نشسته در سايه ء* تمجيد تا نشيب رسوايي

مريد *حقّاني *دخيل* بسته ست*، *بر تكيه گاه آرزوها *، *تا* لحظه ميعاد

حُسن سلوك*، *بار رهروان طريقت در صحنه هاي فريضه ء دهر مي چرخد

جنبش مروّت*، *بسط مي دهد* دلگرمي نيكدلي را*،* تا حوزه ء خاطر و ياد

زمانه ء *سنگدل، مي شكند عصاي پايمردي را، با رمز تقلّب و نبوغ شرارت

اگر كرامت انساني* مدد ي* داشت* ،* كجا زمانه به سَرتاج وحشت مي نهاد

خورشيد كه* نكند *دريغ خوشه هاي نور را به خيل خلايق در پهنه ء استمرار

مي دمد در بُن* شاخه هاي خيال* غنچه ء شكيب* را در هر آباد و خراب آباد

( گويند* خراب* كند طبيعت* خانه يي *را *كه* پايه هايش در لبِ آب ست )

گويم آن را كه با د بر غبغب و سوار بر غرور ست ، مي شود خانه اش بر باد

اقتضاي زندگي نيست،هيچگاه به كام و عمر ِ خواهشگر نباشد هميشه ايستايي

كجا شدند* در سيماي* دَهر ِ *گردان*، *تاجداران ، *خسرو نوشيروان و قباد

نيروي به عاريت *نشسته *مدام در لرزش *پندار*با *چشم *تباهي *مي گريد

آنجا *كه قدرت*نامطبوع فكنده*به جان ، *ضعف *و *تباهي* تا ريشه و بنياد

خداي را*، تقرّب * انساني ، در نهاد نيكوي و صداقت* نفس و مهرورزي ست

چه*مي شود دوستدار تو باشم هميشه* ، *من ِ*مُضطَر*،* مريد* و *تو* مراد

كنون* حلاوت** تعّهد *در *ميان ست *و *نشسته ام* به**محك* و *امتحان

نگردم* هيچگاه* گمراه* در *طريقت* قلندري*،* تا *به يُمن* تو باشم، دلشاد .

۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

نواي مرغ سحر


عمري ست شرمنده ء فريادم

با همه ء خلوص دل

روحم در فضاي بيگانگي

در بند طغيان واماندگي ست

با آنكه رشته ء خود خواهي را بگسسته ام.

در مأمن خسته دلي

******در اندوه گريه يي ناتمام نشسته ام.

چشمان ستاره يي تنها

در چنبره ء خود دارد،

*******خوشه هاي نگاه خسته ام.

دوست دارم شب ِ سكوت هراس را

مالامال از فرياد ملامت كنم

امّا همه ء شرمندگي ها

از فتنه هاي بزرگ بيني ست

كه در صحراي غرور

اسير گردباذ تنها ماندگي ست

*******بحول ِ محور سرپناه ِ هويت شكسته ام.

و لَمحه يي از لحظات ِ جامانده

در غيرت منتظر ، پريشان ست

اما زمان شفاف و شيشه يي

هشدار مي دهد;

كه هيچ نگراني نيست،

قطره يي از آرامش را

در دلش پنهان نكرده باشد

در وراي شور بختي هايي كه

******در بركه ء تكريم شسته ام.

آسمان ِ اخمو ، ملتمس

از ابرهاي انحصار گراست،

تا دريچه يي از روشني را

به ستاره ء شاهد شبانه ام

كه به عادت ديرينه ، همراز من ست

وام دهد.

به التزام از محو ِ منيّت هاي آشوبگر

********كه به زنجير مهر بسته ام.

زمزمه ء خسته، بي تاب ست

بي رخصت ترانه مي سازد

*****با الهام از نواي مراثي دل خسته ام.

و از پرواز دو كبوتر چاهي

در اوج آسمان

و سوسو زدن دو كوكب همسايه

در پهنه ء شبهاي بي مهتاب

و از شكوفه باران دو درخت سيب وحشي

در جنگلي انبوه

و نهايت ، از دو آهوي چابك پاي

در بلنداي ستيغ كوه

كه زندگي مي سازند

مرا به وسوسه مي خواند.

****گويي از تخريب خود خواسته ، رسته ام.

امّا

دلبستگي به سادگي عنف

دل مضطرب و پريش نمي خواهد.

مهر خانه ء پريشانم

هوس گريه ء شبانه يي دارد

تا به خاطر غرورم، دلبستگي را

كه از دست داده ام

از فاجعه ء دلمردگي بكاهد

******تا مرگ انتظار ناخواسته ام.

نواي مرغ سحر،

از عمق ِ سياهي دور پيداست

****و من به شبستان هوشياري بازگشته ام.

راه شيري مسدود ست.

عقده ء فاصله ها خوشبين نيست،

ز زياده خواهي ها.

چشمان ستاره ء شاهد مخمور ست

و شب آرام ست و لحظات با عشوه

در حال گذار.

آه!

اي دوست ! ;

***زندگي با همه ء لحظه هاي نيك و بدش

چه زيباست.

۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

آشفتگي عزم



از*من* برهيد ،* از باده ء گلگون مستم و خراب و خرابم امشب
با من نشويد جمع، كز( تن ) ها و كسان، ملولم و بي خوابم امشب

تنها *بگذاريد *مرا*، از آشفتگي عزم، نيست* دگر شور و حالي
عصيان زده ام از* دورنگي* اهل ريا*،*بي تك* و* تابم* امشب

داده مرا ساقي* گلرخ پيامي ، *كه *ميخانه* دگر باده گشا *نيست
چاره نكند* درد* مرا مِي*،* گر مستم *و* بي*پاي شرابم امشب

دنياي غريبي ست* در اين* بد* كُنِشتي* و* آشفته* بازار روابط
جملگي *مدام* با *دف و مي* ،* من از پرهيزها در عذابم امشب

آن را كه با اهل ادب* ،* همه گاه* چشم* خُردي *و حقارت دارد
بيجا *بُوِد* گويد *كه *در كوي ادب * و* علم با اهل كتابم امشب

آن* پير خرابات كه در مسند دُردي كش* و صافي ست، هر آنگاه
از غيبت من*، *يقينن *در ِ كوي* بسته* ،* بگويد جوابم امشب

آنجا كه رَوَد چرخه ء عمر درسرا پرده ء *ضعف و تكيدن به اجبار
در*گُردهء *انديشهء من*،*هي كُنَدَم*، خاطرهء*عهد شبابم امشب

امروز كه *شده صنم بخت من، درمحبس تحريم و حسرتها گرفتار
دگر اقبالي* مرا نيست ، از دل ِساده چرا در خطاب و عتابم امشب

دستم بگير اي دوست !* فتادم*،* رهِ همواري* به *رفتن نمانده
درياب* مرا *، *سيل* اشكم* روان شد، يقين در موج آبم امشب

بيزارم از خستگي تعرفه ء *خلق ،*در اين پرسه زدن هاي شبانه
ترسم نشناسم عدو را، با محتسب حتمن به تعزير، هم ركابم امشب

طي گشت* هنگامه ء شبگردي،غوغاييان كينه خوي* در كمين اند
هر كوي كه* نَهَم پاي، مصمم برآنم به كين خوي*، سرنتابم امشب

اكنون* نمانده بي دغذغه ، راهي* براهل صبوحي در ميكده ء دور
محتسب *در گذر و گشت*،*من از خوف ، آغشته به گلابم امشب

اي همنفسم !; از هجران* تو من *خوش نشين *كوي خراباتيانم
لحظه هايم* اسير* تنهايي ست*، بي تو دلبسته ء سرابم* امشب

سالي ست* كه* رفته يي* ز نظر*، *من به دنبال تو با مركب مِي
از خود بي خود شوم از مِي*، تا *عكس رُخت درپياله نيابم امشب

۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

شعور بي تاب



من از تبار آرزوهايم
با ميلاد در قبيله ء شيدايي
جلوس در اريكه ء قناعت
از دروازه ء افسوس گريز كرده
و
در اقليم انتظار
بيتوته دارم ،
به عشق فردايي.
در الفاظ معاني ،همه احساس
مبناي پايندگي ست
در جريده ء عالم آرايي .

تكيه گاهم ستون بي تاب ست
در عرصه ء سكوت ،
از خطوط شكسته ء جبر
در تحميل غلّو معترضم
كه سخيف ست و دور از مصداق
تحليل با حسن بينايي.

كه سراب چشم انداز
رنگ وسوسه را
در لوح نياز مي پاشد
به مقتضاي خصمي نا بكار ،
با فقدان كار آرايي.

از بي وزني منش ِ دير آشنا
همزاد خودباختگي ، منقلب ست
از افشاي پوچي
با ادعاي بالايي.

تنفّر از بي صداقتي
نوحه ء التيام ميخواند
تا بفريبد اجماع را
از تاثّرات آوايي.

از فضاي خانه ء اميد ، شيوني برپاست
زيرا ستاره ء قضا
حلول سرنوشت را
در وراي ابرهاي نا مرادي
مدفون كرده ست
تا حريف را بكوچاند
به افق بينوايي.

گروه شكيبايي فهرست لحظه ها را
در سطوح بيقراريها
به ظابطه ء ( اين هم بگذرد)
با خود فريبي ،
به كرسي انتظار نشانده ست
با پذيرش روحيه ء خواهي ، نخواهي
( دارا ) ي بي شفقّت دست مساعي را
در سكّوي پاسخ
به قفل نا اميدي كُلون كرده ست
تا با مقراض لِئا مت
ببُرّد رشته ء نياز را
بي همصدايي.

گرد فراموشي
نشان تعّهد ِ تموّل را
در استمرار شنيداري
از پايمردي زدوده ست ،
در پنجه ء باور ريايي

و فاعل بي محتوا
با تبختر ، ميز شرمنده ء معترض را
با شلوغي كاغذ پاره ها مردد كرده ست
به تضعيف هويّت ها
و در چنبره ء خودنمايي ،
ومن با پيدايش تب هوشياري
همآورد نيرنگ حمايتي نيستم
با چاكربازي
و فقدان خود آزمايي
و
در تخت سكوت به بهانه ء ترديد
دفتر موقعيّت را گشوده ام
تا زعيم فرصت را
كه رنجيده ست ز من
مرور تاسف كنم بار دگر .

ودر خلوت مبادا
انديشه هاي گريزپاي
دور از شلوغي هاي پيشرو
در صندوقخانه ء وقفه
بهر ِ تكاپو نشسته ست
با حكا يتي روايي.