شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹


*کبوتران چاهی

*

*در زنجیر خاطره

***پشت پرده ء کمین

*در پی ِ دیده یی وحشی

******دلی بیمار مانده ست

*و

*راغب نفرت

***در میعادگاه ِ حسرت

چو تُهی دستی حقیر

****در دلی بیقرار مانده ست

*

*در تکیه گاهی ناآرام

***پایور التماس

*در اسارت ِ هوس

*با تکبّر خود بین

****یار ِِ غار مانده ست

*و

**بیدلی

**اسیر مال

*وان دگر

**از پیچش خیا ل

**در خلا ء امیا ل

*****گرفتار مانده ست

*و

**انگار زندگی

**چو تفنگی

***گرَ گرفته و پیر

*پر از ساچمه و باروت

*آویخته بر دیوار مانده ست

*و

*در تلخکامی ایّام

**در کلاف ِ دستپاچگی ها

**می چکانَد ماشه را

*اندیشه ء مبادا

**با آنکه

**ایده های مغشوش

*در خودباوری ، بیدار مانده ست

*و

**در سایه سار ِ سادگی

**دستهای تعرّض

***در سرزمین محجوب

**هیکل وسوسه می سازد

*با نماد شیطنت

**شاید

*در نهان

با خویشتن، در پیکار مانده ست

*

*القاب تهی

**در لوحه ء ننگین

**کمین بسته

**در پوشه ء رنگین

**بر تزایُد ِ نانی

*دور از کام گرسنگی ها

**برسیری ِ نیاز، بیزار مانده ست

*و

*رود ِ آبرو خشکیده

**از دست کجی ها

**متکی بر زورق ِ رویی

**ننشسته برآب ِ حیثیت

مدعی ( آبرو ) در مقام ِهنجار مانده ست

*

*در آیینه ء رفتار

**گلبرگ غرور

**بر گیسوان دختر غم

***در قصر ملاحت آشکار مانده ست

*و

**بر قامت ِ خود راضی

*در دیدگاه مَردی

*****نامردی بیشمار مانده ست

*

**وقتی گلبانگ شکّ

**بی حجاب آمد

**تازیانه ء بغض آالود

***از محضر تعزیر

***طلبیده مهلتی

**سلیم واقعیت

**خود جوش

****در محکمه ء انکار مانده ست

*

**در شامگاه غفلت

* توده ء کنجکاوی

*****در معبر خیال

**بر لوح ِ برگی سبز

*انشاء کرد

**با کـِلک ِ دست بسته

****در جریده یی متروک

*

*هان... !

**ساقی هوشیاری

**هر شب

***در میکده ء نیرنگ

**بر بیخبران

*جرعه جرعه

**جام خطر می گردانـد

**نَمُرد آنکه

*در بستر بد مستی هوشیار مانده ست

*و

*عقده ء کهنه از سبوی حقّه

**در پیاله ء رندی

**دست به دست می گشت

**آری !

**باکی نیست !

**توبه بر ما

***در آخر کار مانده ست!

*و

**پیر سرنوشت

**در بازی ِ "اُسطرلاب" می خندید

**حقیقت ، دور از

**دسیسه ها

**دست در یقه ء ریا

**هنوز،

***در دامن روزگار مانده ست

**

**گرچه

**تیر ِ بلا

**بر نای ِ کبوتران چاهی

**در سرزمین محجوب بیگدار مانده ست

جمعه ۴ سپتامبر ۲۰۰۹

با کاروان ِ خاطر ِ مغشوش

*با کاروان خاطر ِ مغشوش











*ب *

*نمی دانم ،
****چه شبی ست امشب
*کاین سرم،
*پیچیده در غوغاست
*در گلویم اخمی خشکیده،
****غرّشی
*در گذار ِ نای پیداست.
*
*دیده ام،
****ردای غبار پوشیده
*نشسته در نقطه ء کور
*آماده ،
***در رکاب ِ
**لحظه های بی فرداست.

*
*و
* گامهای بی طاقت،

**از نگاههای سنگین
**در شلوغی شهر سلوک
******وامانده و بی پاست
**
**اندرونم
**چو آشیان ِ
** پرستوهای سفر کرده

***دَرو عطر و بویی هست
**ولی
*بسان قصه ء " لیلی و مجنون "
****بی لیلاست.
*
*و گاه
*آوای هجران کشیده یی،
****بی رخصت،
***چو زخمه ء سازی
*در آتشگاه ِ ایده ام
***به پابوسی ِ
****شنود می آید

* و رَه آوردی
****از همیان ِ راویان ِ ،
*ناخفته در صحرا ،
*در حجره ء یادواره ها ،
*از کاروانسرای وفاست .
*و
*درلحظه های غوغاگر
***درعادت رفته
*دگر نیست...نواخوانی
*تا
***آواز رَحیل بگرداند،
*از غروب سراچه ء متروک
***در کوی ناهنجار
*تا
*تکیه ء ناگفتنی ها،
***آنجا که
*در سوگ ِ سوخته ها،
**شام غریبانه یی
*پا برجاست
*و
*لیک !
*امشب نمی دانم،
*با این همه سنگینی،
*از بار غوغاها،
***با کاروان خاطر ِ مغشوش،
*می توان
** رَحل ِاقامت افکند،
*بر دروازه ء سپیده،
*در شهر آرامش ،
*که بَری
***از غرور ِ رنگین
*و
*وارسته از غوغاست.
**
*
ر- رحیمی
* 25 اردییهشت 1377

سه‌شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۹

در سراب ِ پندار


*در سراب ِ پندار
*
* گر می توان
**** با قلم بُهتان
* رشته ء حمایت را
* **در مَحاق اتهام
* **گسست
*
* و عبور خواهش را
* **در گذار اجابت
* بست
*
* و چشمه ء سیراب را
* **در عطش لبها
* خشکاند
*
* و ندای هوشیاری را
* از پژواک ِ طاق
* **تا اعماق ِ بیهوشی
* کشاند
***
* و پری غمگین و اندوهبار
*از تیرگی را
* **در بطن ِ هیجان
* از جشن روشنایی
* نشاند
*
* و
* شاید بتوان
* *چشم و دلی را
** بست
**
* و
* با پُتک اندیشه
* *گام تفکّری را
*خَست
*
* امّا
* چگونه می توان
** **سیمای حقیقت
** در چشم انداز ِ بودن را
*** در سراب پندار
* *از نبودن
* شُست ،
* با تبهکاری ِ دست

دوشنبه ۲۴ اوت ۲۰۰۹

پیله ء عقل

*

پیله ء عقل

*

در سرای روابط ِ ویترینی

ودر محتاجکده ء

مهر و یکرنگی

رفاقت با زبانبازی

یکدلی با ریاکاری

مدام

چشم ِ تری دارند

*

که محتسب

در خود بینی

مفهوم صداقت را

چنان ،

برلوح واژه ها حک کرده ست

که در دنیای صافی ها

ذی قیمت،

درعمق خاک ِ کراهت

مدفون ست

و بی مقدار

در نُطع ِ خودستایی ها

*تکاپوی برتری دارد

*

چنانکه

"خَسُ و خاشاک"

از سَبُک وزنی

در موج آب می غلتد

و دُردانه

با اوج ارزشها

به پای آب می خوابد

*

واینک

برآن چشمی

که دید ِ سَرسَری دارد

وهر

رویکرد قابل را

پرداخت وابسته می داند

و مَطلَع ِ منوّر را

که بر آیینه ء خِرَد می تابد

در " پیله ء " عقل می سنجد

اندیشه باید کرد.

چرا ؟

چشم عقل ، گهگاه

در ننوی خیال می خوابد

و

در محراب ِ صافی ها

اصحاب پاکی ها

به تقدیس ِ دل

معتکف گشته اند

و

هموندان ِ طمعکاری

در کمین گاه ِ تغافل

ره بربسته اند

*

و شاید

در معبر ِ ارزشها

اگر

گردونه ء لیاقتها

در تقاطع انحراف افتاد

همزاد طمعکاری

بیدار خواهد ماند

تا

تخم ِ شرافت را

در مزرعه ء

بی هویّتی پاشد

و

ذات ِ انسانی

در جواره ِ بدنامی

در کوی ناکامی

فرو افـتد

چهارشنبه ۱۹ اوت ۲۰۰۹

آویخته بر فریاد


* آویخته بر فریاد

*می گفت :

*شبی سالک ِ رهنورد

**از اندیشه ء آزاد،

****در پیچ و خم نایی،

*آویخته بر فریا د.

*

*اگر امروز،

***در نَفس تاریکی ست،

*یخ تاریکی را بشکن.

*

*تنفّس ِ دریایی

*به روزنه اهداء کن.

*

*عرصه ء زیرکی پرواز را

*به چشم انداز ِ مرغ حقّ

*بسپار.

*

*مگو هیچگاه؛

*اگر امروز برفت

****نباشدش فردایی .

*

*زیرا،

**فردا پر از

*لحظه – لحظه از شیرینی ست.

*

*دورنماها پر از

***یکرنگی ست.

*

*گر عطر دلاویز

****از مدارا طلبی،

**گُل مدارا را

****در باغچه ء شنود،

*از دلآزار بِکار.

*

*تارو پود ِ عنکبوتی را

***از دریچه ء َفلَق بردار.

*

*رنگین کمان غرور را

**درچشم ِخاطره

**از افق به یادگار بگذار.

*

*گلدان همنوایی را

**که آویخته ست

****برستون ِِ اراده ها،

*عطر پایندگی خواهد داد.

*

*ابر نومیدی

*از دلها را

**با تولّا از مَدَد

**در حاشیه ء محک نما

*" آزاد".

*

*تا با سرود ِ بودن

**دست در دستت گذارد

*" خورشید " .

*

*آنگاه

*مالامال از گرمایی ،

***پنجره ء نتیجه را

**بُگشای.

*

*تا

*تماشایی شود

**تولّد ِ بودن تو،

**از باور ِ

*" فردایی" .


یکشنبه ۱۶ اوت ۲۰۰۹

بی تقّلا

*بی تقّلا

*در سرای ناتوانی ِعمل ، دست ِ محنت* پینه بست

*آه ِ تضعیف رعد* تاوان گشت ، بر فرصت نشست

*

*چشم ِ *لحظه* در*فراغ *خواستن* بیدار* گشت

*آبرو فریاد* بر آورد ،* پشت*بی مهری* شکست

*

*بینوا راه ِ فراز دستی گرفت،*وانگهی* در کار شد

*رشتهء* بیدستی امروز را در وصل ِ فرداها گسست

*

*جشن ِ گریه *راست* شد ، بر* شادمانی* طعنه زد

*بر سِرشک ست* تندرستی نِی به* خنده برده دست

*

*درجوابش رفت *خنده ، این* حدیث خودزنی* ست

*کی* بدیدی عاقلی* جان* و دلش* بر گریه* بست

*

*شهر دل خلوتگه*مهراست*، یقین* بی عشق مُرد

*زنده گشت باعشق،ولی بی عشق وُرا تنهایی خست

*

*روزگار هیچگاه* به* خاموشی* فراز دستی نیافت

*آنکه* در خوابِ کسان کوشد ، نگویند* ناز ِ شست

*

*بوی غم آنگه فراهم شد که بر کوی رهایی ها نرفت

*بی تقلّا ، در بلا* افتاد *کسی ، زان هیچگاه* نرست.



چهارشنبه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹




*تصویری با قیچی دالبُری
*
* چرا آن سَبو بشکست
* تشنگی در دل ِ سیراب ماند
*چگونه حریم ِ یکدلی تَر شد
*فضای گفتگو از تعامل پِی شد
*از نسیم ِ همدلی
*حزن ِ پریشان گشته یی آمد
**بهوش ای رهگذار !
*خزان آمد
* گلبرگ ِ نوگلان
* با قطره اشکی سرد
* فرو ریخت زیر پای خوف
* تراکم یکصدا
* بذر ِ توان پاشید
*و
* من ایستاده
*در صحنه ء حزن ِ پریشانم
* و
*آنگاه
* تشنگی با مشت دوید
* در کوی باران ِ توان خواهی
* کوزه ءاستمالت
*ترک برداشت
*از سنگ نادانی
*که خود غافل دویده
*در چهارراه ِ پوچی
*قضا
*از امر و نهی خندید
* چرا بلور اعتماد
* بشکست ؟
* * کجا - کی لفظ ِ مفهوم می خورد سیلی ؟
* *و
** آیا روزی کج فهمی
**در کوی عقلانی
** خواهد دید
** کین جولان بازی نیست
** و من حربه یی
* *از فعل ِ نادانم !



تصویری با قیچی دالبُری
*
* چرا آن سَبو بشکست
* تشنگی در دل ِ سیراب ماند
*چگونه حریم ِ یکدلی تَر شد
*فضای گفتگو از تعامل پِی شد
*از نسیم ِ همدلی
*حزن ِ پریشان گشته یی آمد
**بهوش ای رهگذار !
*خزان آمد
* گلبرگ ِ نوگلان
* با قطره اشکی سرد
* فرو ریخت زیر پای خوف
* تراکم یکصدا
* بذر ِ توان پاشید
*و
* من ایستاده
*در صحنه ء حزن ِ پریشانم
* و
*آنگاه
* تشنگی با مشت دوید
* در کوی باران ِ توان خواهی
* کوزه ءاستمالت
*ترک برداشت
*از سنگ نادانی
*که خود غافل دویده
*در چهارراه ِ پوچی
*قضا
*از امر و نهی خندید
* چرا بلور اعتماد
* بشکست ؟
* * کجا - کی لفظ ِ مفهوم می خورد سیلی ؟
* *و
** آیا روزی کج فهمی
**در کوی عقلانی
** خواهد دید
** کین جولان بازی نیست
** و من حربه یی
* *از فعل ِ نادانم !

جمعه ۲۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹



زنجـیر بی تابی

*

*سرم از بیدستی

****سنگین و مغشوش ست.

*نگاه خسته ام

****در دشت ِ دستانم

*احاطه گشته از

* زنجیر بی تا بی ست.

*و

*من در اندرون بزم ِ غوغا ها

*پی ِ مَعبری

***از همدستی می گردم.

*اگر این پای لرزانم

***که در بستر ِ تعّهد ها

*بُود همپایم

****مرا در کوی خواستن ها

*نخواهد برد

****باکی نیست !

*گر چه از پای و همپایم

****عدو گوید ؛

******دلسردم...!

سه‌شنبه ۲ ژوئن ۲۰۰۹

دیده ء بدمست

دیده ء بدمست
*
*دوش در میکده با ساقی آشفته و مست، باده گساری کردم
*دیده *بیدار بماند ، تا *نکند وسوسه در باده پرستی بندم
*خواب آمد بنشست بر سر مژگان، ز ِ بیداری نیم بند نهان
*خوشتراز دید هء بد مست ندیدم گر به هوشیاری وُرا آزردم
*
*آرزو از در ِ کنجکاوی به کوی همه ء غمزدگان* پای نهاد
*طبل خوشبختی به آواز بشد ، طشت ِ بدبختی ز بامش افتاد
*در ِ هر اهل ِ نیاز کوفت در آن غمکده* و بارگه ِ *بیخبران
*همه آواز شنودند، بگفتند که بود، من نبودم کسی در نگشاد
*
*مهربان آمد *و از بی همدلی ها *بگفت
*گل ِ یکرنگی شنودی ز بیرنگی *شگفت ؟
*دل ِ بی مهر* فسرده ست و هیچگاه نتوان
*عاشقانه شگفت و در سینه همدردی نهفت
*
*دیده هرگاه* در ِ خاطره را *بگشاید
*اگر از هرزرَوی بگذرد ومحبتی فرماید
*بیگانه شود اگر، در خانه* کبر بنشیند
*بی دیده کجا ، یاد روی* دوست برآید
*
*آزرده مشو، همه گاه زندگی بی تاب است
*بی ناله ء مَد، دریا* چون* مرداب است
*شاد *باش و ولی ،* غصِّه از دست بدار
*بی شادی ودرد*، خانه ات *در آب است
*
*گل ِ خنده را اگر*، *از لبان* برداریم
*زآن زیبایی* برفت چه* برو* بگذاریم
*خنده برلبان، چوروشنی برتاریکی ست
*گر روشنی برفت در تیره گی اندوهباریم
*
*آنانکه به انباشتگی ِ مکنت خویش می نازند
دانند از بهر ِکسان، میدان ِ ستیز می سازند؟
*آغازحسرت *بوَد و* به گاه ِ رفتن * ندامت
*در آخرین نفس ،* با حسرت و درد *دمسازند
*
*شعله ء بد بینی گرفت ، رابطه ء من و یارم را
*یکجا بسوخت ، حرمت ِ بیقراری و دیدارم را
*دانستم از*طفره رفتنش*،*اهل *ِدیدار نبود
*از چه ندید روی دژم و دیده ء *خونبارم* را؟
*
*بی باغ* و بهار*، *دل ،*غنچه ء اشتیاق ندارد
*ز*آسمان* بی دلی هر جا ، *بارش *تبدار*بارد
*گوید *برو از دل برون ،خانه به *مشتاقی* سپار
*بر هَوی سجده کند بوالهوسی* مُهر ِهوس بگذارد.


چهارشنبه ۲۹ آوریل ۲۰۰۹

اسیر مهتاب


*اسیر مهتاب
*
*گفت آنگاه شنیدم که می آیی
*قند شیفتگی در دلم
**** ذره ذره ، آب می شود
*
* هنگامهء تهی از رونق روشنایی ها
*بی تو
*درمسند ِ تفاهم نشسته
*********اسیر مهتاب می شود.
*
*امید پرپر شده
* در خطای دیده های تو
* ***از بهانه های بچّه دلی ،
* *******مایه ء اضطراب می شود
*
*کنون که نآمدی
****عنکبوت تنهایی
***تنیده بر طاق اشتیاق
*******تا یادت نمود ِ سراب می شود
*
*باز آی !
*دیده های خسته ، همنشین ِ
*** میعادند
* ز بس که
* چشم ِ دل ، خشکیده
*******چو مرداب میشود
*
*آرزو در اتاق اندیشه
* **گذر کرد و نوشت ؛
****عنقریب، گاه ِ میعاد
****برسرت خراب می شود
*
*دل، بی شکیب
* در بطن ِ روزهای بیقرار
* ره بسته بر تپش های دروغین
******که پُر شتاب می شود
*
*هیجان منتظر
*درپیچ و خم ِ حسرت دیدار
***می شکند حرمت وعده را
* ****شاید که باب می شود
*
* دل مکّدر
*** در آیینه ء چشم انداز
*بیصبرانه، سرمست
* از تصویر ِ یکرنگی ِ ناب می شود
*
*اندیشه ء انتظار
*در سوگ ِ ناباوری ست ، بی تو
*در بستر روزشماری ِ دیدار
* ********بی تاب می شود
*
* گفت ؛ تازیانه ء کین رسیده مرا
* **ز تنهایی که می بینی
* زان سینه پر درد و دو دیده
****** پُر ز خوناب می شود
*
* ز ناماندگی دوستی
* دست ِ تعُهد شکسته
* **که مپرس
* ******ز آغاز
* دروغین تلطّفی به گاه ِ نیاز
*تنهایی بی جواب می شود
*
*درطریقت پایبندی
* *****از تعّهد ِ یاری ها
* سایه ء بیدستی ،
* در گرمای پختگی ، کباب می شود
*
*گلهای آویخته
* **در گلدان حجب و حیا
* **گاهی
*** از بیدلان ِ غوغاگر
* در سایه مانده ، بی آفتاب می شود
*
*عطر خستگی
*در رویش ِ سیب زنخدانش
*نشسته بر نَفَسش
* با اشک ِ بی تابی اش
******* گلاب می شود
*
* دستپاچه ، پاهایش
* چه زیباست ، ریتم ِ تحرّکش
* *برجستیگهای
لرزان ِ اندامش
**** *دو لیموی " میناب" می شود
*
*با حسّاسیت
** شوق ِ نگاه تمامت خواه
* در چشمان ِ رَه زده اش
* *****جادوی خواب می شود
*
*هرگاه
* دل ناباور از غرور زخمی و بیمارش
* ***بهانه ها دارد
* *گذشت وعده
* *****کی کامیاب می شود
*
*گفت پیری :
* در گذرگاه ِ رندی ِ پایانی
* ***چشمی افتاد در محبس ِ
* نگاههای شیطانی
* لاجرم ؛
* ***پا به پا ، بردش هوس
* تا لحظه ئ پشیمانی
* ****گریه آمد تا بشوید چشمان را
* از گناه ِ پنهانی
*تیغ وجدان برید و بست
*
* دلفریبی های نادانی
* گفت :
* دریغ ! در پهنه ء گردش فلک ،
*آیا میدانی گل ِ انصاف
*** در دست ِ دیده های پاکی نایاب می شود؟!






سه‌شنبه ۱۷ مارس ۲۰۰۹

چشم انداز یک عبور


**چشـم انـداز ِ یـکــــ عبـور

**چشمان ِ هوس انگیز ِ جذّابش
**فریبنده ء گام هاست
**آنگاه که
**در قرابت کوی اش
**در فضای نیمه باز درگاه
**نگاهی ناشناس
**پرخاش می کند
*******تمجید رنگ می بازد.
**و
**ناخواسته
**در زمان ِ به تاراج نشسته
**با عبوری به تعجیل آمیخته
**به نقطه ء هیجان ِ مرور
**********دست می یازد.

**گامها
**از ملامت تمنّا
**در پی ِ نگاه
******سرگردانند
**و
**شرمنده و خود راضی
**آهسته و نا پیوسته
**خود باختگی را
**در اسارت تلذّذ

**به لحظه ء وسوسه
****به ورطه ء تأکید می اندازند.

**امّا

**غرور ِ امیــد شکن زیبایی ش
**هنگامه ء آهسته و ناپیوستگی
**از قدم ها را
**در محبس تحقیر
**به عبور ِ ندامت
**در مکان استمرار
******بند می سازد.

**پس آنگاه
**منظر تهی ست
***درگاه بسته ست
**و
**شاهد ناخشنود.

********شاید
**تا تعجیل
**از عبور و مروری


*****دیگر!......