۱۳۸۷ شهریور ۲۸, پنجشنبه
هميشه كامياب
*نگاه ِ *دلسردت* وحشت زاست ، *چشمان تو* به* حضور ،* چو* مرداب* است
*اميد* وصل *توست* تا *بي نهايت* لرزان *، *بسان *خانه اي* در آب* است
*در *خاطرم *مي گذرد *هنگامه ء ديدار*، *در* پاي *سروي* روزهاي* باراني
*مي گذشتي *در سايه ء *تيرچه ء* باران* ،*چنان *منتظري كه* بي تاب *است
*لحظه هاي زندگي *چه* شاداب* بود با* گلبوته ء *خنده هات*،* بوقت *تنهايي
*آري! چه *وجدي را *داراست* اوقات* بي دوام ،* دربهاري كه* شاداب *است
*آن روز كه مي رفتي اُرمك به بر با *كتابي فشرده* به* سينه*، در* عصر* پاييزي
*با لبخندي راز آلود ، *با ديده هاي *خمار چنان* شبزده يي* كه *بي خواب *است
*روزها بي* حوصله *مي گذشت بهر ِ ديدارت*،در معبر *مدرسه* به* عادت *ديرينه
*دل ، بيقرار*در*محبس سينه* ز*خود غافل *بود*،*گويي *عاري از آداب* است
*كنون *خود غرّه يي* نشناسي* دلي را*، كه* پا مال* گشت*، ولي* تو* آگاهي
*روزي رسد* پژمرده* گردد *در سبد* هديه*، گلهاي* زيبايي *كه* ناياب *است
*سرمستي *از *حسن* زيبايت* با* تمجيد ِ هوس *پرستان *ِ مجيزگوي *شبگرد
*مستي ات* مدام *نيانجامد*، سحري* با دردسر آيد ، حسنت چو مي* ناب* است
*چنان در برهوت* نخوت*، يخ* بسته* نگاهت*، چون* رَهزده يي* در* بياباني
*دلي* را* كه *آفتاب *عشق *نتابد* ، زنده* نيست*، *مدفون* در سرداب است
*ما *مي رويم* بيرون *از مدار ِ تنهايي *تا *خانه ء *اميد*، به *لطف ِ *شكست
*از دِير ِ نامرادي گذر كنيم*، شايد* به* مرادي رسيم* كه *هميشه* كامياب *است
*گر* بد *ديده ايم* از* لطف* مجازيت*،* در عنفوان دلبستگي هاي تند ِ*جواني
*آسوده *باش ، *به* حيطه ء *آبرو *نبريم *دست*، بنياد* زمانه* خراب* است
پي نوشت :
اُرمك = روپوش مدرسه
۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه
همدلي
*همدلي
*آن وقتها
*كه نقش بازي ميكردي
*بهر ِ فريفتنم
*اما
*چشم و دلت
*همدل نبودند
*براي شكستنم
*و
*آنگاه كه
*چشمانت گستاخ مي شد
*دل ِ رياكارت
*رندانه
*مهربان مي گشت
*به زنجير كشيدنم
*و
*من
*هيچگاه
*تعجّب نكردم
*از تو و
*به انحراف كشيدنم
*معتكف
*در معبد قربان شدگان
*معتكف خواهم شد
*و
*به سجده نشسته
*شب زنده دارِ انتظار خواهم بود
*در مزار دلشدگان
*دخيل خواهم بست
*و
*ندايي كه مرا
*ا ز اوج خواهد خواند
*هان !
*ا ي به قربانگاه نشسته
*برائت يافتي
*و
*هرگز
*در معبد دلشدگان
*به قرباني نخواهي رفت
*باز معتكف مي شوم
*و خواهم شد. ِ
۱۳۸۷ مرداد ۲۵, جمعه
سيماي غفلت
با ذوق زدگي عميق، مي خراشم سيماي غفلت را، چون شلوغي كودكانه
فصل ديدار رسيده ز راه ، مي ربايد زمانه از چنگم، فرصت را بي بهانه
**
از سرما *مي لرزد *در باغ *دل ،* گل* رنجيده *خاطر از نگاه ِ يخي
اي نفسهاي *گرم *توست جاي قلب*،* در *كالبدم *مي دود *عجولانه
*
من آن *پرنده ء *مشتاقم *از گلبُن *تمنّاي پژمرده با *التفاط مهر آميز
در لحظه ء خنديدن و گفتن، پر مي شكد به سرشاخه هاي نياز*، غريبانه
*
گاهي در فضاي مدخل وصل ابرهاي رابطه* ترسناكند به* گونهء هولناكي
بوالهوسي درمحيط گم گشتهء احساس، دل مي شكند با بي اشتهايي رندانه
*
در پشت *پنجره ء مكدّر *ديدار در عصر* روزهاي چندش *آور تنهايي
ايستاده *شاخه هاي *پيچك فريب*، مي كشاند خود را به اتاق دل، دزدانه
*
قطرات شبنم و ژاله*، *جا خوش *كرده ست *در *پهن برگ درخت چنار
بسوي *پنجره دارم *نگاهي*، كه مي نشست دانه برف برشيشه، خجولانه
*
از* روزهاي *بهار *قديما هنوز*،* صداي كفش زنان ،* بگوش مي آيد
با *تزيين *به رنگهاي ملوّن ، با گلبوته هاي سرخ ، آهنگين* و عاشقانه
*
كنون مي آيد بسراغم گاهي، گذشتهءعمر چون لبخند ِ محوي با بيقراريها
بااحساس تهي،از فضاي بهم ريختهء وجدان، مددي خواهم ز تو، ملتمسانه
*
گاهي كه بند نيست دست آدمي بجايي ،*اشك خسيس به ياري عقده مي آيد
اشكهايي *چون قطرات شمعي فرو ريزد*،* با سوزنده خاطري ، نوميدانه
*
دوش دويدم با توهّم در پي آن گلرخ ِ قهر زده ،* در غوغاي ساحل *دريا
ديد مرا ، نماند و رفت ، بَهرَم چه ماند ، جز حسرت ِ ملامت نشين ِ شبانه
*
شنيدم *چونين *ناصحي گفت ;* گرت نا مرادي ست ، به پندار رو كن
ز خاطربزداي لحظه هاي دردمند و اهريمني را ، بپا دار مجلس شادمانه
*
برو*!* ترك عشق كن ،* در اقليم دل ،* نماند بجا جز يادهاي درد آلود
زمانه را نگر با* چه* گُل توقّع ،* آراسته قامت ِ نياز را ، چنين كريمانه
*
چشم حسرت در درب *انتظار به *سستي نشسته ست و نگشت كامياب
وقتي سايه افكند ، *خوشبختي به خانه ء احساس، نحسي آمد ، دوستانه
*
آنكه *بي اعتنا ء گشت *ز دنياي بد گوهر،* محتاج عزلت گزيني ست
۱۳۸۷ مرداد ۷, دوشنبه
ميدان " تيان آن مِن "
با ديده ء هراس
با گويشي لرزان
كه جايگاه را مي پاييد
چنين مي گفت :
در دومين هفته از سفرم
آن هنگام كه آتشي از اراده ء غيرت
يكجا سوخت ، روشنايي بي منطق را
***** در شبي عريان .
سرمست از تخريب خويشتن ها
و تنبيه خوشدلي هاي آزادان
مي شكستند استخوان اراده را .
******
ناگه ، با خوف، پنجره ء شاهد جهنم را
در پهنه ء فضاي آلوده كلون كردم
و
خسته و وامانده ، پريدم
***در بستر ترسناك
صبح كه ديده هاي كشيك
با لرزشي نهيب آسا
برخاستند از تيمچه ء خواب
با نگاهي ترسان – سايه روشن وار
برنشستند ، متحيّر زير سايه ء جنگل پلك
***واعجب ديدند بر در وديوار.
آفتاب ، خاموش در پايانه ء غرب
هوا زخمي با بوي زورگويي
آسمان ِ پايه بشكسته
***** با ابرهاي گريان.
سينه ريز ِ ستاره ها
در وراي بوريا ي ابرها پنهان.
دلخوشي هاي روز بگذشته
با دست و پاي بسته
****در زنجير طغيان.
خوشبخت ِ نيمه حال ، اسير در چنگال.
ديوار زندگي تخريب از منم خدايان.
گلخند و خنده ها در صندوق اسارت
**قفل بسته با دستهاي حرمان.
دلهاي دلربا در درهّ ء يخ
با سنگ دلسردي
عشق را در پلّه هاي شيدايي
**** به درگاه ِ خوبان.
عروسكهاي مهرباني
دست ِ آرزو – تخت تهيدستي
با
*** سفارش نيزه بر دستان.
احتياج از خواب نياز برمي خاست
مي ناليد
****در حيطه ء بي دردان.
رنگ بوي ميدان با مشامم بيگانه
و در صحنه ء توبيخ
به امر خدايگان " خاقان " .
زعيم عزّت با رهبرعقل
دست در گردن ، نشسته در تخت بُهت
***به رأي و قضاوت شيطان.
در تلأ لو ي روشنايي ِ رنگ برگشته و الوان
كبوتران زخمي – جوجه ها مي مردند بي آشيان .
گلبرگ هاي عاطفه مچاله مي گشتند
در مسير تند باد قدرتمندان
چشمه ء زمزم ساي اميد
در ذهن حسرت هاي بي ناي
****در دوردستها جوشان.
فضاي تعامل نابرابر، قضا حيران.
توان ِ عطشناك ِ ازدحام ، پُر غصّه
***** دست سيراب مي شكست
در موج ِ سراب.
فريادي هوشيار، جمع ميكرد
ناله هاي خفته را
در سنگفرش نقش بسته در خوناب.
ديده هاي پنجره ء بيگانه
لحظه هاي سفرم را
در اتاق بيداري
***روي لايه ء خاطره ها مي انباشت.
طنين ِ امر و نهي مَصدري بي رحم
عقده هاي زورمندي ( كُمُون ) بهمراه داشت
وبي وقفه ، بذر جهنم را
با سُرب ِ آتشين، بر تن ِ آدميان مي كاشت.
تنفّس در حيطه ئ ميدان، نفسها را
*****و رگه هاي سرخرنگ خون
آرم ( كُمو ن ) را هرچه رنگين تر
در مسير باد قدرت مي افراشت .
بوي عَفَن ِ وحشت را
درون اتاقم مي ريخت
و
****جاي خالي تفكّر
بهرِ ِ من نگذاشت.
اولين واكنشم
گريز از جهنّم ِ آنجا بود.
۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه
دلشدگان
كه ديگر بار , ابر بي وفايي ِ فريبا را
******در بام خانه ء دلها , فضا سازي ننمايي
كه من مسحور وار در شبهاي مهتابي
بسوي ماه ِ رويت , پنچه افرازم
تا زلف ِ پريشان خوشبويت
*******نريزد روي سيماي ت
كه آنگاه ظلمت عمدي
فراگيرد فضاي خانه ء دل را
و من
*****در خواب سنگيني فرو اُفتم
و
******كه كرده يي بر دار
يا
خيانت هاي تهي از بازگشتني ها را,
چون زمزمه ء تلخي با سايه ء مسكوت ديوار اتاقم
*****رازگونه فاش مي سازم
در آن هنگام كه تو
با حسن طنازي ات تنهايي ,
******روي پاره يي كاغذ
با پوزخند ي تمسخرناك ,
با خطي سرخ,
******دلم در خواب و بيداري
تُرا در آئينه ء خيال مي بيند
كه
با رنگ بي وفايي ها
نوبت را به نام من خط خطي ِ ويژه مي سازي
وليكن
بي مبالاتي
نمي داني كه ;
******گزمه ء دوران , پشت درب خانه ات
در انتظار نوبتي , سالها ايستاده است
كه روبنده به سيماي ت بياويزي
*******تا آنهمه چين و چروك هاي حسن زيبا را
كه تو با غرور دل كشي هايت هرگز نديدي ,
********بي تابي آن حسن ِ چون ماه تابان را
و
مي ترسم كه تو آئينه ء اتاقت را
بر كِبر ِ عشق كشي هايت فدا سازي
برو! ;
****** پنچره ء اتاق تهي از مهرباني را بگشاي
ببين غنچه هاي گلسرخ را در باغچه
چگونه بعد از چند روزي رنگ برگشته ,
*******پژمرده گشته اند امروز
به وفاداران ِ مغمومت سوگند باد
با آئينه ء اتاقت مدارا كن
غرور خود پسندي فريب را بشكن
تا با دلشدگان "غرور مرده "
********به دنياي ندامت همسفر گردي.
۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه
شب بيوده گي ها
قوز كرده , نشسته بر چهار پايه ء رنگين
چسبيده با دو دست , به ني قليان
با طنين قلقل آب تنباكو ,
دود غليظ نامطبوع,
در فضاي دم گرفته ء ساحل
در دكّه حقير "عمو كاظم"
به مشام خسته ء مان انبار مي شد.
زير لب , آهسته - نامحسوس ,
زير چشمي با نگاهي خسته و گذرا
به همهء نشستگان در جمع
دُرّ خاطره را
در ريسمان سخن چنين مي سفت :
آه ! يادش بخير; چه روزگاري بود
فصل ما- فصل تجاهل
فصل انحصار دلها بود
در رسيدن به نقطعه ء ايده
چشم انديشه حسود زا بود.
******از سرور لحظه ها
******دل خسته بوديم
******از بروز تشنگي ها
******در كوير ناتواني
******به حضور, دريا مي جستيم.
در گريز از ابري خروشان
در شب بيهوده گي ها
ديده هاي خسته را
با ستاره يي پُر نور
و با غلتيدن ِ شهابي سرگردان
جاي جاي آسمان را
وصله مي كرديم.
******تشنگي هاي تفنّن
******با آرامشي اخمو ,
******شَرَنگ وسوسه را
******در جام هوس ها
******مالامال مي ديد
******دروازه دل از ركن خنده ها
******رمز عبور مي خواست.
آسمان حيا از شِكوه هاي تهي
گريه ء ندامت فردا را , مي آراست
در هميان حراج
بهر ِ خواب زده يي
با نفير ِ پشيماني
در متن دلمردگي ها انبار مي كرد.
******زمان از نشاط مضاعف
******به بيراهه اندوه هجوم مي برد
******تا رنج جهالت را
******در روزگار تَغافل
******بر پيكره ء يادمان حماقت
******داغ نابخردي را
******به نا آمدگان ِ متعجّب هديه كند.
آوخ ! ; شرمگين بود پوچي عزم
كه با رخنه در دقايق ِ فردايي ,
چشم فرصت دلخواه را
با تجاهل كور مي كرد.
******آدميان در فضاي بيگانه
******با عقده هاي دارندگي
******حيطه ء برازندگي را
******با شادي گزنده يي , ويران مي كردند.
و در تسلُسل هجمه ء خود محوريها
طريقت انسانيت مسدود مي گشت
و در دنياي سنگين پوزش ها
خويشتن را,در پرده ء چشم انداز
با تصوير حقارت, دزدانه تماشا مي كرد.
******و آنسان واژه ء حقيقت را
******در كوير لجاجت به معنا مي جست
******تا
******فصل اعتدال را
******در برهوت دو رنگيها
******از دايره ء صوري تجدّد
******به خطّ ِ مُنير ِ مستقيم بازدارد,
******************* بي بازگشت.
و هنوز در افق ترديد
در پي فصل ايده آل
در دايره ء " هراس " مي چرخد
تا پرده ء شب ِ بيهوده گي ها پاره گردد.
۱۳۸۷ تیر ۱۸, سهشنبه
ننوي خيال
زندگي با رنگ ِ بيرنگي
شيرين ، چون تجسّم لذّت يك ديدار
و به وسعت شور انگيز يك نگاه
****در هنگامه ء يك تكرار
با سايباني از سرا پردهء وال
خوابيده در ننوي خيال
خواب رفتني را
*****به تمنّا از تكرار زنگي مي خواند
و در عبور به فضاي جاودانگي
چشم انداز خلوت پرواز را
با فرياد بي صدا
*****آواز مي دهد
تا لحظهء تلخ آخرين را
با چمداني از عمرِ مصروف نگذشته
در فضاي خالي جسم
*****به دم ِ بي بازدم سپارد.
۱۳۸۷ تیر ۶, پنجشنبه
مريد و مراد
آنگاه *بي *چشم *تفهيم ، *مختومه* گردد *مدارك *فرياد، در غيبت فرياد
فضاي كذب آميز پر كرده ،* ابر *سياه ِ* بد* گماني *را* تا* مرز* تنهايي
تنفس از نفس*، بيداد ديده ، *فرو ريخته ست *ديوار ناي* در تكيه ء* آزاد
مرغ آشنايي آشيان كرده *، *در قلّه ء* رابطه ها* در مسير* نفي* تنهايي
جغد *تنهايي* سر مي دهد ،* آواي تخريب را ، *جا كرده *در خانه ء* بيداد
دست تملّق با* طبع *رنگينش،*نشسته در سايه ء* تمجيد تا نشيب رسوايي
مريد *حقّاني *دخيل* بسته ست*، *بر تكيه گاه آرزوها *، *تا* لحظه ميعاد
حُسن سلوك*، *بار رهروان طريقت در صحنه هاي فريضه ء دهر مي چرخد
جنبش مروّت*، *بسط مي دهد* دلگرمي نيكدلي را*،* تا حوزه ء خاطر و ياد
زمانه ء *سنگدل، مي شكند عصاي پايمردي را، با رمز تقلّب و نبوغ شرارت
اگر كرامت انساني* مدد ي* داشت* ،* كجا زمانه به سَرتاج وحشت مي نهاد
خورشيد كه* نكند *دريغ خوشه هاي نور را به خيل خلايق در پهنه ء استمرار
مي دمد در بُن* شاخه هاي خيال* غنچه ء شكيب* را در هر آباد و خراب آباد
( گويند* خراب* كند طبيعت* خانه يي *را *كه* پايه هايش در لبِ آب ست )
گويم آن را كه با د بر غبغب و سوار بر غرور ست ، مي شود خانه اش بر باد
اقتضاي زندگي نيست،هيچگاه به كام و عمر ِ خواهشگر نباشد هميشه ايستايي
كجا شدند* در سيماي* دَهر ِ *گردان*، *تاجداران ، *خسرو نوشيروان و قباد
نيروي به عاريت *نشسته *مدام در لرزش *پندار*با *چشم *تباهي *مي گريد
آنجا *كه قدرت*نامطبوع فكنده*به جان ، *ضعف *و *تباهي* تا ريشه و بنياد
خداي را*، تقرّب * انساني ، در نهاد نيكوي و صداقت* نفس و مهرورزي ست
چه*مي شود دوستدار تو باشم هميشه* ، *من ِ*مُضطَر*،* مريد* و *تو* مراد
كنون* حلاوت** تعّهد *در *ميان ست *و *نشسته ام* به**محك* و *امتحان
نگردم* هيچگاه* گمراه* در *طريقت* قلندري*،* تا *به يُمن* تو باشم، دلشاد .
۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه
نواي مرغ سحر
عمري ست شرمنده ء فريادم
با همه ء خلوص دل
روحم در فضاي بيگانگي
در بند طغيان واماندگي ست
با آنكه رشته ء خود خواهي را بگسسته ام.
در مأمن خسته دلي
******در اندوه گريه يي ناتمام نشسته ام.
چشمان ستاره يي تنها
در چنبره ء خود دارد،
*******خوشه هاي نگاه خسته ام.
دوست دارم شب ِ سكوت هراس را
مالامال از فرياد ملامت كنم
امّا همه ء شرمندگي ها
از فتنه هاي بزرگ بيني ست
كه در صحراي غرور
اسير گردباذ تنها ماندگي ست
*******بحول ِ محور سرپناه ِ هويت شكسته ام.
و لَمحه يي از لحظات ِ جامانده
در غيرت منتظر ، پريشان ست
اما زمان شفاف و شيشه يي
هشدار مي دهد;
كه هيچ نگراني نيست،
قطره يي از آرامش را
در دلش پنهان نكرده باشد
در وراي شور بختي هايي كه
******در بركه ء تكريم شسته ام.
آسمان ِ اخمو ، ملتمس
از ابرهاي انحصار گراست،
تا دريچه يي از روشني را
به ستاره ء شاهد شبانه ام
كه به عادت ديرينه ، همراز من ست
وام دهد.
به التزام از محو ِ منيّت هاي آشوبگر
********كه به زنجير مهر بسته ام.
زمزمه ء خسته، بي تاب ست
بي رخصت ترانه مي سازد
*****با الهام از نواي مراثي دل خسته ام.
و از پرواز دو كبوتر چاهي
در اوج آسمان
و سوسو زدن دو كوكب همسايه
در پهنه ء شبهاي بي مهتاب
و از شكوفه باران دو درخت سيب وحشي
در جنگلي انبوه
و نهايت ، از دو آهوي چابك پاي
در بلنداي ستيغ كوه
كه زندگي مي سازند
مرا به وسوسه مي خواند.
****گويي از تخريب خود خواسته ، رسته ام.
امّا
دلبستگي به سادگي عنف
دل مضطرب و پريش نمي خواهد.
مهر خانه ء پريشانم
هوس گريه ء شبانه يي دارد
تا به خاطر غرورم، دلبستگي را
كه از دست داده ام
از فاجعه ء دلمردگي بكاهد
******تا مرگ انتظار ناخواسته ام.
نواي مرغ سحر،
از عمق ِ سياهي دور پيداست
****و من به شبستان هوشياري بازگشته ام.
راه شيري مسدود ست.
عقده ء فاصله ها خوشبين نيست،
ز زياده خواهي ها.
چشمان ستاره ء شاهد مخمور ست
و شب آرام ست و لحظات با عشوه
در حال گذار.
آه!
اي دوست ! ;
***زندگي با همه ء لحظه هاي نيك و بدش
چه زيباست.
۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سهشنبه
آشفتگي عزم
از*من* برهيد ،* از باده ء گلگون مستم و خراب و خرابم امشب
با من نشويد جمع، كز( تن ) ها و كسان، ملولم و بي خوابم امشب
تنها *بگذاريد *مرا*، از آشفتگي عزم، نيست* دگر شور و حالي
عصيان زده ام از* دورنگي* اهل ريا*،*بي تك* و* تابم* امشب
داده مرا ساقي* گلرخ پيامي ، *كه *ميخانه* دگر باده گشا *نيست
چاره نكند* درد* مرا مِي*،* گر مستم *و* بي*پاي شرابم امشب
دنياي غريبي ست* در اين* بد* كُنِشتي* و* آشفته* بازار روابط
جملگي *مدام* با *دف و مي* ،* من از پرهيزها در عذابم امشب
آن را كه با اهل ادب* ،* همه گاه* چشم* خُردي *و حقارت دارد
بيجا *بُوِد* گويد *كه *در كوي ادب * و* علم با اهل كتابم امشب
آن* پير خرابات كه در مسند دُردي كش* و صافي ست، هر آنگاه
از غيبت من*، *يقينن *در ِ كوي* بسته* ،* بگويد جوابم امشب
آنجا كه رَوَد چرخه ء عمر درسرا پرده ء *ضعف و تكيدن به اجبار
در*گُردهء *انديشهء من*،*هي كُنَدَم*، خاطرهء*عهد شبابم امشب
امروز كه *شده صنم بخت من، درمحبس تحريم و حسرتها گرفتار
دگر اقبالي* مرا نيست ، از دل ِساده چرا در خطاب و عتابم امشب
دستم بگير اي دوست !* فتادم*،* رهِ همواري* به *رفتن نمانده
درياب* مرا *، *سيل* اشكم* روان شد، يقين در موج آبم امشب
بيزارم از خستگي تعرفه ء *خلق ،*در اين پرسه زدن هاي شبانه
ترسم نشناسم عدو را، با محتسب حتمن به تعزير، هم ركابم امشب
طي گشت* هنگامه ء شبگردي،غوغاييان كينه خوي* در كمين اند
هر كوي كه* نَهَم پاي، مصمم برآنم به كين خوي*، سرنتابم امشب
اكنون* نمانده بي دغذغه ، راهي* براهل صبوحي در ميكده ء دور
محتسب *در گذر و گشت*،*من از خوف ، آغشته به گلابم امشب
اي همنفسم !; از هجران* تو من *خوش نشين *كوي خراباتيانم
لحظه هايم* اسير* تنهايي ست*، بي تو دلبسته ء سرابم* امشب
سالي ست* كه* رفته يي* ز نظر*، *من به دنبال تو با مركب مِي
از خود بي خود شوم از مِي*، تا *عكس رُخت درپياله نيابم امشب
۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سهشنبه
شعور بي تاب
من از تبار آرزوهايم
با ميلاد در قبيله ء شيدايي
جلوس در اريكه ء قناعت
از دروازه ء افسوس گريز كرده
و
در اقليم انتظار
بيتوته دارم ،
به عشق فردايي.
در الفاظ معاني ،همه احساس
مبناي پايندگي ست
در جريده ء عالم آرايي .
تكيه گاهم ستون بي تاب ست
در عرصه ء سكوت ،
از خطوط شكسته ء جبر
در تحميل غلّو معترضم
كه سخيف ست و دور از مصداق
تحليل با حسن بينايي.
كه سراب چشم انداز
رنگ وسوسه را
در لوح نياز مي پاشد
به مقتضاي خصمي نا بكار ،
با فقدان كار آرايي.
از بي وزني منش ِ دير آشنا
همزاد خودباختگي ، منقلب ست
از افشاي پوچي
با ادعاي بالايي.
تنفّر از بي صداقتي
نوحه ء التيام ميخواند
تا بفريبد اجماع را
از تاثّرات آوايي.
از فضاي خانه ء اميد ، شيوني برپاست
زيرا ستاره ء قضا
حلول سرنوشت را
در وراي ابرهاي نا مرادي
مدفون كرده ست
تا حريف را بكوچاند
به افق بينوايي.
گروه شكيبايي فهرست لحظه ها را
در سطوح بيقراريها
به ظابطه ء ( اين هم بگذرد)
با خود فريبي ،
به كرسي انتظار نشانده ست
با پذيرش روحيه ء خواهي ، نخواهي
( دارا ) ي بي شفقّت دست مساعي را
در سكّوي پاسخ
به قفل نا اميدي كُلون كرده ست
تا با مقراض لِئا مت
ببُرّد رشته ء نياز را
بي همصدايي.
گرد فراموشي
نشان تعّهد ِ تموّل را
در استمرار شنيداري
از پايمردي زدوده ست ،
در پنجه ء باور ريايي
و فاعل بي محتوا
با تبختر ، ميز شرمنده ء معترض را
با شلوغي كاغذ پاره ها مردد كرده ست
به تضعيف هويّت ها
و در چنبره ء خودنمايي ،
ومن با پيدايش تب هوشياري
همآورد نيرنگ حمايتي نيستم
با چاكربازي
و فقدان خود آزمايي
و
در تخت سكوت به بهانه ء ترديد
دفتر موقعيّت را گشوده ام
تا زعيم فرصت را
كه رنجيده ست ز من
مرور تاسف كنم بار دگر .
ودر خلوت مبادا
انديشه هاي گريزپاي
دور از شلوغي هاي پيشرو
در صندوقخانه ء وقفه
بهر ِ تكاپو نشسته ست
با حكا يتي روايي.
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۳, جمعه
در درب اندرون زمان
مهمان انديشه والايم
در زمزمه ء سفر جويبار
با سبكبالي پركشيده خيالم
به اوج ها به آسمان
در وراي ديده ء ديدبان
با چشم خيال، در گرده ء چشم انداز
نشسته مي بينم
ايده هاي مغموم را كه جا مانده ست
در پس ديوار تشويش هاي ناگوار
و سبزينه هاي ذوق شادي ساز
انباشته ست در هميان فرصتها
تخريب گشته ست پاتوق آرامش
از تند باد حسادتها
لحظه هاي خوش مي ميرند
در مرداب خيال
و رشته ء بدبياري مي پيچد
پاي توان را در هنگامه ء گذار
دست تحميل مي فشارد گلوي باور را
در پذيرش احتمال
روز دلخواه محبوس ست
در بُرج محرومين
در پهنه ء تدافعي آشكار
مرغ اعتراف پرگشوده ست
از سپيدار دلتنگي
با وساطت ازلحظه ها
و رهبان مهرباني
در دِير ِ رابطه ها
مي رسد ز راه
مي گمارد دست اشتياق را
در محمل اعتراف
تا احساس شرمگين
با تازيانه ء ملامت نكوبد
بر اندام ندامت
كه گشته ست هوشيار
رويكردي ، پريده ست كنون
از فضاي بايدها ، نبايدها
كه نُظّار فقارت شاكي اند
از مهربانيهاي مهربان
كه چشم ظرفيت را بسته ست
و با سخاوتهاي ناراضي
دَر ِ ويرانه ء فقر را
بگشوده ست بيشمار
آه دلسردي طوفات گشته ست
يخ كينه مي پاشد
در بسيط دلبستگي ها
پنجره ء دوستداري
با قفل مبادا در بند ست
در هياهوي ريزش ديدار
اشك خواستن در ديدهء توانستن
دُّرّ ِ برازندگي را
در حريم دارندگي
به چشم انداز نداده،
لغزيده ست ، بي گدار
ناله ( سُرنايي )مي آيد
از سر سراي ناي آگاهي
كه آسمان خيال
كوكب اقبال را
در سياهچاله ء ناكامي رانده ست
در شب نياز بيدار
و در سياه چادر عشيره ء اُفول
بست نشسته ست ، ماه مَطلع ِ پندار
ديده ء يادواره از مُستَمع ِ خواب آلود
محزون ست
و شوق گفتار نهان مي شود
از فتنه ء قلم ، در تراكم اسرار
( چشم سفيدان )
دور سفره ء دل شكستن مانده اند
در آلاچيق طمعكاري ،اين هنگام
و دسته ء جود و كَرَم
شرمنده از خويشند
از شكست نمكدان، در بخشش استمرار
فضاي واقعيّت، نيست باور پذير
مسدوده خواه ست در تردد افكار
صحنه آراي بدگماني
پرده ء ترديد آويخته ست
از ستون اطمينان
كه رسته ست روز انصاف
از حيطه ء زورمداران
در هزار توي ناهنجار
و ارباب عطوفت
از تقاطع ناسپاسي - شكرانه
مي رسد به اردوگاه آدميّت
در آنجا كه قصر مهرباني ست ، ماندگار
و من
پريش ز شتاب زمان
محتاج سيري دگرم
در دنياي صافي ها
تا فراسوي هستي پاك نشان
روي تخت مخملين ابرها
با كجاوه ء خيالي
با تكرار ِ تكرار